جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۱

آن دم که پیر و خسته دل و ناتوان شدم..

یک ماه اخیر کلن سخت بود. هر گوشه زندگی م را که نگاه میکردی داشت قلقلک می آمد. هر روز که میگذشت انگار کسی می آمد و بی توجه یک چیزی میگذاشت روی دلم و رد میشد. دیشب خواب دیدم باردارم. یک شکم گنده به وضوح جلویم اینطرف آنطرف میرفت. پیرهن طوسی راه راهم تنم بود و فکر می کردم شکمم خیلی بزرگ شده دیگر. یک نفر گفت حالا هنوز دوماه مانده. و من فکر کردم وای یعنی از این هم که هست قرار است بزرگتر شود. خوشحال نبودم توی خواب. به بچه فکر نمی کردم. به آن شکمی که باید با خودم این طرف آن طرف می کشیدم فکر می کردم. به اینکه تا دو ماه دیگر بابای بچه هنوز برنگشته و بعد از شکم باید خود بچه را اینطرف آنطرف بکشم. بابای بچه سفر بود. همسرم هم نبود. کلن شکم و بچه و کل ماجرا از هرچیز دوست داشتنی که بوی عشق بدهد خالی بود. من خسته بودم. مثل حالا. توی خواب فکر می کردم هیچ وقت شکمم به جای اولش باز نمی گردد. دیروز داشتم به آنا میگفتم که مطمئنم دیگر حالم خوب نمی شود. خیلی از آستانه ی تحملم آن طرف تر پرت شدم. از پریروز انگار یک فنری یک جاییم در رفته باشد. اشک هام بند نمی آید. حرف نمی توانم بزنم. از توی این بغل قل می خورم توی آن بغل. تب دارم. هی هرروزهمخانه ام یک قرص تازه می آورد می دهد دستم با یک لیوان آب. هر شب خودم را می برم کنار سن می نشینم قاطی سیل توریست های خوشحال و به ایفل نورانی نگاه می کنم و زار میزنم. انگار آخرین نخ های کم زوری که هنوز مرا به آدم های اطراف وصل می کرد پریروز با آن زنگ تلفن، پاره شد. 
.

۳ نظر:

I گفت...

سخت است
اما این وقت ها
فقط باید گذاشت زمان بگذرد
مثل رود سن و توریست هایش ...

AteFe گفت...

حوالی همین نوشته، من به صابر می گفتم دلم می خواست جای رعنا بودم.
بعد داشتم زار می زدم که چقدر از اینکه جنگجوانه دمی دوم که امروز بگذره و اینکه هر سال بهار فصل تازه ای هست خسته شدم...
جالبه نه :*

R A N A گفت...

اووهوووم :*
عاطفه.. یادته من چه جنگوجانه ای بودم در زندگی؟ یه پا سامورایی بودم در هجده نوزده سالگی.. ده سال گذشته همه اش. اینقدر وا رفته م.. خدا آخر عاقبتمون رو به خیر کنه!