شنبه، دی ۲۳، ۱۴۰۲

از شبی که گذشت

آسمان گرفته بود. شب، مثل بارانِ قیر از آسمان فرومیریخت و روی زمین تلنبار میشد. آدمها سایه های خاکستری سنگینی بودند که تا زانو در سیاهی گرفتار شده و تقلا می کردند تا پیش از آنکه کامل در شب بلعیده شوند خودشان را به چهاردیواری گرم و روشنی برسانند. چراغها رد لرزانی از نور بودند که در خود خاموش میشدند؛ درست مثل زنگی که از برخورد گیلاسهای شامپاین در فضای غبارگرفته گالریها میپیچید. صدای یکنواخت دوستم در همهمه خیابان و گرگر بخاری گم میشد. ماشین که در دست انداز افتاد، کلاغهایی که تا پیش از آن مثل مجسمه های سیاه بالای ساختمانهای سنگی قدیمی شهر نشسته بودند به یکباره در آسمان پر کشیدند. صدها لکه سیاه معلق در هوا مثل غریقی که از عمق آب به امید رسیدن به هوا دست و پا می زند، به هر طرف بال می کوبیدند. قارقارشان همه صداهای زنده شهر را خاموش کرد. 

شب کامل شده بود و چیزی در دلِ من خاموش. 

.


هیچ نظری موجود نیست: