شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

یکی دو ماهی می شود که هر شب خواب میبینم. هرشب از لحظه ای که چشم هام بسته می شود تا صبح که صدای چه چه پرنده ها از لپ تاپم بلند شود. یک مدل جدیدی هم خواب میبینم. هیچ درگیری با خوابهایم ندارم. نه خسته می شوم. نه غمگین می شوم. نه خوشحال. نه آرام. نه مشوش. قبلتر گاهی تا یک هفته بخاطر یک کابوس تپش قلب داشتم. گاهی تا دو روز هی چشم هام را میبستم که شیرینی رویای شب قبل را تا همیشه پشت پلک هایم نگه دارم. 
حالا اما دیگر بازیگر خوابهایم نیستم، بیشتر تماشاچی ام. مثل یک گربه ی چاق پشمالو لم میدهم گوشه نرم و گرم تختم و سریال تماشا میکنم تا صبح. یک کنترل هم جلوی دستم هست هرجا حوصله م سر رفت کانال عوض میکنم. صبح هم تلویزیونه را خاموش میکنم بیدار می شوم میروم دنبال زندگی م. جدا شدم از خودم. بد هم نیست ها اتفاقن. احساس رهایی می کنم. لااقل توی خواب می توانم دست از سرخودم بردارم و این خوب است. تلویزیونم هم روی کانال های ماجراهای روزمره می چرخد. یعنی هرچه این روزها از زندگی افتاده ام، بجایش شبها روزمرگی میکنم. بعد اتفاقی که افتاده این است که خوابهایم هیچ ربطی به حالم ندارند و خب این خیلی عجیب است. دیروز مثلن یک جورهایی دچار احساس غمگین و تنها و اینها بودم. شب هم دیر خوابیدم، حوالی ساعت سه. بعد خب خوابها همچنان روزمره ی معمولی و آسمان خوابم حتی آفتابی بود، شفاف و آبی. یکی دو ساعت بعد بیدار شدم. از آن مدل بیدار شدن های نیمه شب که یک چیزی شما را صدا زده انگار. که یا جیش دارید مثلن، یا سردتان شده شوفاژ را می خواهید روشن کنید یا آلرژی اود کرده و باید قرص بخورید. دیشب اما گریه مرا صدا زده بود. بیدار شده بودم یعنی که گریه کنم. بی که خوابم گریه دار باشد. بی که به چیزی فکر کنم حتی. یک غم عجیبی یک جایی درونم ریشه کرده باشد انگار. یک جایی که خواب بودن که هیچ، حتی خواب دیدن هم نتوانسته بود حواسم را ازش پرت کند. مثل وقتی که نشسته اید توی هال و تلویزیون جلویتان روشن است اما شما آن جا نیستید و ممکن است وسط یک سریال کمدی غیرمنتظره اشکهایتان روان شود. من هم اینجا نیستم. کلن.
.