جمعه، دی ۲۲، ۱۳۹۱

با بنده و روحیاتم که آشنایی دارید؟ در محل کار هم همینم. یک دوست صمیمی دارم بنام اندریا که هرروز با هم غذا می خوریم. بهتر است بگویم هر روز با واحد ما غذا می خورد. بعد اما همه آدم های دیگر هم با من دوستند. و من از ساعت یازده و نیم باید ایمل ها را جواب بدهم که برنامه ام برای ناهار چیست. بعد تصور کنید من با این فرانسه شکسته بندم. اصلن نمیدانم چه میشود آدم ها با من دوست میشوند. گروه کارآموزهای شر که هرروز با هم ناهار میخورند و از آخرین فراورده های اپل حرف می زدنند و مسابقات فوتبال و خیلی تندتند و فرانسوی. بعد من ساکتم و سرم به ظرف غذای خودم هست. کلن من سر غذا زیاد حرف نمیزنم چون سرعت خوردنم خیلی پایین است. خیلی. اینها پیش غذا و غذا و دسر می خورند، من هنوز یک سوم غذایم را تناول کردم. پیش غذا و دسر هم هیچ وقت برنمیدارم که به جمع برسم. بعد در این حسرت ماندم که آب بعد غذام را که نوشیدم ده ثانیه بنشینم روی صندلی. لیوان آب را که میگذارم روی میز همه از دور میز بلند شده اند که برویم دیگر. این گروه کارآموزهای شر را میگفتم. کلن بس که من صامتم احساس میکنند اصلن فرانسه نمی فهمم. بعد یک وقت هایی که اول من میخندم یک عده شان برمی گردند می گویند اوه تو میفهمی! اندریا هیچ وقت با گروه کارآموزهای شر غذا نمیخورد. با اینکه من یکبار همراه خودم بردمش اما دوست نشدند با هم. بعد بعضی روزها اندریا در یک اتاق دورتری ست و من یادم میرودش. آن روزها می رود با غم و اندوه تنها غذا می خورد. درنظر داشته باشید که تنها غذا خوردن برای ما چیزی نیست اما برای یک فرانسوی خیلی سنگین است. بعد؟ یک گروهی هستند گروه امریکایی ها. گروه امریکایی ها همه شان مدیرهای پیری هستند که نمیدانم چرا با من دوستند. شاید چون لبخند زیاد می زنم در زندگی. نمیدانم. تنها کاری که می کنم همین است. بعد اصلن انسان هایپراکتیوی هم نیستم ها. فقط لبخند می زنم. همین. امریکایی ها را میگفتم. یکی شان که خیلی بامزه ست مدیر آر-اند-دی ست. بلند می شود می آید در اتاق ما با من قهوه می خورد و هر حرف و انتقاد و پیشنهادی به شرکت دارد در دهان منِ ام-بی-ای خوانده تازه از دانشگاه درآمده میگذارد و مدیر کانادایی م هم خوب همراهش کل میگذارد. من هنوز این ملاحظه سن و سمت را از ایران یدک میکشم. از هر ده تا جمله اش یکی ش را جواب می دهم. آن روز دیگر من تنها در اتاقم داشتم تندتند گزارش می نوشتم یک خانمی به سن مادرم آمد تو گفت سلام من فلانی هستم. گفتم بیام خودمو به شما معرفی کنم. بعد ایستاد ده دقیقه با من معاشرت کرد. بعد اتفاق های مشابه برای آدم های دیگر نمی افتدها! پروژه ام هم اتفاقن خیلی ماهیت منزوی ای دارد. مطالعات بازار می کنم. سرم همه ش در گزارش های دویست سیصد صفحه ایست. کارم مدلی نیست که راه بیافتم توی شرکت مدام. گروه آخر گروه دخترهای اتو کشیده فرانسوی. اصلن یک مدلی ها. ازین دخترهایی با پاشنه های بلند عجیب، ازینهایی که شانصدتا انگشتر و گردن بند و دستبند دارند، که خیلی خانه شان مرتب است که خیلی دخترند کلن. بعد اینها حتی یک روز مرا ناهار بردند خانه یکی شان که نزدیک شرکت است. مدیرم بهم گفت تو با اینها کی دوست شدی؟ یادم نمی آمد! هر سه تاشان دوست پسرهای چند ساله دارند و یکی شان تازه درخواست ازدواج داده و دوتای دیگه هم منتظرند. بعد دو تاشان طبعن گیاه خوارند. هیچ کدامشان سیگار نمیکشند که همین امر نشان از نادر بودن این گونه دارد. همه شان صبح ها مشت مشت قرص ویتامین میخورند و خلاصه زندگی شان خیلی خیلی کلیشه انسان خوب است. اصلن باورم نمیشد هنوز در دنیا آدم هایی این طور روی روال زندگی کنند. بعد اولین سوال دست جمعی شان از من این بود که دوست پسر داری؟ گفتم نه. هر سه با هم گفتند: اوووه! یک اوهِ آویزانی که من آن موقع نفهمیدم چرا. بعدتر فهمیدم. کلن مکالمات این طوری ست که یک نفر میگوید دوست پسر من اینجوری. بعد به نوبت آن دوتای دیگر موضوع مربوطه را درمورد دوست-پسرهای خودشان تشریح می کنند. بعد دل خوش دارند. هفته ای سه روز زنبیل می گیرند دستشان می روند خانه این دختره ناهار. دیگر بخواهم بگویم منشی خودمان که خب لابد طبیعی ست همه کارهای اداری شخصی مرا برایم انجام می دهد. زنگ میزند وقت دکتر رزرو می کند، برگه های شهرداری م را پر می کند و کلی کار دیگر. مدیر آن یکی بخش اما طبیعی نیست که مرا شام دعوت کند خانه شان نه؟ ولی دعوت می کند. خلاصه دارم جرجر میشوم از محبت. بعد اما آخرش چی؟ آخرش هیچی. استخدامم نمیکنند که هیچ، خودشان بندبند وجودشان میلرزد که تعدیل نشوند. یک همچین وضعیت درخشانی بر صنایع فرانسه حاکم است یعنی. 
.

۲ نظر:

sabmordeh گفت...

اینایی که نوشتی هیچ برام عجیب نیست چون اینجا هم خیلی ها دوستت دارن!

AteFe گفت...

اصن خوبی از خودته دیگه رعنا... مگه اینجا اینجوری نبود؟؟؟
اصن مگه این همه دوست متنوع خودت اینجا نداری؟؟؟؟
دلم تنگ شد واست...