جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۰

نیمه شب است.. باران می بارد.. من هنوز بیمارم.. نمی دانم چرا صبح نمی شود.. اتاق دور سرم می چرخد.. اتاق کوچک لعنتی.. خسته شدم، می دانید؟.. کف حمام که نشسته بود و عق می زدم، برای یک لحظه.. انگار همه چیز شکست.. هق هق گریه ام ول شد بین زمین و هوا.. برای اولین بار.. کف حمام آخر هیچی نیست که آدم را نگه دارد.. توی اتاق پنجره هست.. باران هست.. هزارتا نشانه هست از آدم هایی که دوستشان دارم.. آدمی به همین نشانه ها زنده است، می دانید؟.. کف حمام که نشسته بودم، فکر کردم پس چرا خوب نمی شوم؟..
شاید باید یک نفر، از ته دل برایم دعا کند..
.

۶ نظر:

S A E E D E H گفت...

دعا.
از منتها علیه دل.
...
در ضمن- گریه کن گریه قشنگه...

R A N A گفت...

:*

Bahar.R گفت...

وقت می‌بره ولی بهتر می‌شه، گریه‌هات رو قورت نده ولی، خیلی بد می‌شه، خیلی

دانیال گفت...

دعا می کنم برای سلامتیت برای شادیت برای زودتر فرارسیدن روزی که اینها خاطراتی خوش و به یاد موندنی بشن...
ایشالا بری و بعد ما رو همببری مون بلان، موزه لوور و کافه دومگو!

ا ل ه ه شرقی گفت...

نه لیوان بزرگ پر از قهوه دارم
نه سیگاری که لای انگشتانم بگذارم
نه آرایش چشمانم ریخته است
نه موهایم کوتاه کوتاه است
و نه کافه ای میشناسم، سرد و تاریک
......که پاتوقش کنم
من هیچ چیزم به آدم های افسرده نمی خورد
اما افسردگی که شاخ و دم ندارد
دلیل آن چنانی هم نمی خواهد
نبود تو برای یک عمر افسردگی کافیست
قانع نشدی...؟!!!

Fahimeh گفت...

و همین الان سحر می‌باشد اینجا که من هستم، و من برایت دعا کردم