این روزها کتاب بیشتر میخوانم. گفتگو با مرگ کوستلر را تمام کردم. حالا روزها در راه شاهرخ مسکوب را میخوانم. عاشق این کتاب شدم. از کتاب:
"چه روزهای کثیفی. خورشید هر روز در چرک و خون طلوع می کند و در لجن مرداب غروب می کند. صبح ها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم. روزم در دل مشغولی و شبم در خواب و بیدار میگذرد." حدودن یک ماه بعد از انقلاب پنجاه و هفت، وقتی هنوز در ایران بود.
"سعی میکنم فکر نکنم. یا لااقل کمتر فکر کنم تا بتوانم زنده بمانم، تا به سرم نزند و پاک خودم را نبازم. نشسته ایم و تماشا میکنیم. میترسم که آخر کار چیزی به اسم ایران فقط در تاریخ باقی بماند و نه در جغرافیا." از یادداشتهای دوران پاریس. تقریبا پنج سال پس از انقلاب پنجاه و هفت.
با آوا تنها هستم. نمیگذارد بنویسم. نمیگذارد دوش بگیرم. هیچ راهی برایم نمیگذارد جز اینکه بغلش کنم و راه بروم.
.